شهاب الدين احمد سمعانى
542
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
نبوّت به خلق فرستاد ، بعضى را كمتر و بعضى را بيشتر ؛ تهديد را با خلعت برآميخت و وعد را با وعيد قرين مىكرد تا مقصود حاصل گردد و خلق در ربقهء عبوديّت آيند ، آنگه مصطفى را - عليه السّلام - على حين فترة من الرّسل بفرستاد ، هر چه لطف بود بر ميمنهء او ، و هر چه قهر بود بر ميسرهء او ، و بر قفاى او رستخيز . بعثت انا و الساعة كهاتين . ما را گفتند : يا محمّد تو در پيش برو ، و اى رستخيز تو در قفاى او مىرو ، و ما را از آن عالم شحنهاى فرستادند آن شحنه كدام است ؟ قيامت است ، قيامت شحنهء ماست ، دوزخ زندان ماست ، بهشت بوستان ماست ، قرآن هزار دستان ماست . اين خلق را به راه ما دعوت كن و بگو تا سر بر خطّ اسلام ، و قدم در خطّهء ايمان نهند كه تو نذيرى و بشيرى ؛ اگر به شحنهء قهر نگرى نذير حضرتى ، و اگر به خلعت لطف نگرى بشير امّتى . آوازى به ايشان در ده ، گو : كار رسالت و ميدان نبوّت به آخر رسيد و مدّت خاك و آب دراز بكشيد و نتايج طبايع عالم را در سراپردهء خويش آورده . اى گمشدگان راه اينك داعى درگاه ، اى سرگشتگان هوا اينك نور هدى ، اى متحيّران ضلالت اينك نور هدايت ؛ اين نامهء بازپسين است و رسول آخرين است اگر سر آشتى داريد اينك صلحى كه آن را جنگ نيست ، و اگر آهنگ جنگ داريد اينك جنگى كه آن را صلح نيست . تقاتلونهم او يسلمون . فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ . حشمت اين مهتر حشمتى است كه از عهد آدم تا منقرض عالم همه موجودات را در سايهء حشمت او زيستند ، پندارى كه گريزنده در حشمت او ماييم و بس ، چون ما لواى علا ، و علم كرم ، و خيمهء سيادت و سرادق سعادت خود در دشت قيامت بزنيم آدم با ذرّيت از گوشهء سراپردهء جلال ما توشهء ابد طلبند و زاد سرمد . آدم كه لباس اصطفا يافت از حشمت ما يافت ، ادريس كه مكان رفيع يافت از دولت ما يافت ، نوح كه دعاى مستجاب و لقب شيخ الانبياء يافت از رتبت ما يافت ، خليل كه حلّه خلّت يافت و برد و سلامت يافت از درجهء ما يافت ، موسى كه بهطور كلام بىواسطه شنيد و مقدّمى ششصد هزار اسرائيلى يافت به سيادت ما يافت ، و هلمّ جرّا . مصطفى مىآمد بر عادت اتراك ، عرش و كرسى بر فتراك بسته ، و او به حكم همّت از هر دو گسسته . سلطان را تختى ببايد و تخت را مكانى و مهوايى ببايد ، و مهوا و مكان را صحنى ببايد . عالمى بدين واسعى ، صحن سرير محمّد رسول اللّه است ، مركز دايره پرگار آن مهتر بود . مردى پرگارى دارد و اين پرگار را دو شاخ بود ، خواهد كه دايره بكشد ، شرط آن بود كه يك